خرید بک لینک

برای ماهی سیاه کوچلوی دریاها

صمد بهرنگی

به قلم کوروش مهیار - من میخواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟...

وقتی که دو کتاب به نوجوانی در نخستین واحه های شناخت من ازدنیای پیرامون بدستم رسید جایزه ای از کانون پرورش فکری کودکان بود . از بازی در نمایش نخودی و دیو. کتابی از انتشارات طلایی (یک انتشاراتی پر کار با جذابیت خاص مورد علاقه نوجوانان ) به نام های کریستف کلومب کاشف آمریکا و ماهی سیاه کوچلو صمد بهرنگی . یکی عطش کشف سرزمین های ناشناخته و دیگری کشف زندگی و درون آدمی درنیمه سالهای خاکستری دهه 40 ! چون صمد نویسنده محبوب بزرگ ترها خصوصن دانشجویان با مرگ مشکوک خفه شدن یاخفه کردن درکشور مطرح شده بود پس صلاح دیده شد که داستانهای کم حجم با قیمت ده ریالی او انتشاری موقت یابد. این بود که بیشتر کتابهای این نویسنده خوش پردازش گر کودکان را از گنجه برادردانشجوی پزشکی برداشته و با سرعت و لذت کوک دوز وار بخوانم. آنقدر که یک سری کامل آن بخصوص کندکاو درزمینه آموزش و پرورش تاثیر آگاه گرانه خود را براین نوجوان سرخانه بیرون آورده گذاشت. چون از پدر و مادرسالخورده معشوربودم تک برادرم بار سرپرستی و تعلیمش را بخصوص به فصل تابستان که مرا به کوی دانشگاه تهران می برد به گرده اش و تا به هنوزاز گرمای محبت انسان گرایی والا وخیل تجارب حاصل از کاروان کتب بزرگان اهل قلم بهره وری نموده ام. قربان او و همه کسانی که دنیای جادویی کتاب ،روتین لحظه های زندگیشان است. باری در این شرجی گرمای دلچسب تیرماهی رشت به یاد سالمرگ این عزیز( ..مهم این است که مرگ یا زندگی من چه اثری برروی دیگران دارد).. چکامه کوچک خود را تقدیم همه ماهی کوچلو های جویای شناخت ایران وگیلان امروزی ها می خواهم که داشته باشم.

صمد بهرنگی در ۲ تیر ۱۳۱۸ در تبریز – درگذشتهٔ ۹ شهریور ۱۳۴۷ در ارسباران رودخانه ارس.آموزگار، منتقد اجتماعی، داستاننویس، مترجم[ و محقق فولکلور زبان آذری بود. کتاب ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی مدتها نقش بیانهٔ غیررسمی جوانان و دانشجویان مخالف رژیم سابق را بازی میکرد.او انسان گرایی عدالت خواه و مدافع زندگی و خواهان آسایش حقوق فرو دستان جامعه بخصوص قشر بزرگ کودکان معصوم جامعه بود. چه قلم و ادبیاتی سحر آمیز برای بیان پیچیدگی های طبقات جامعه داشت.عضو هیچ دسته و گروهی نبود و به گفتهٔ برادرش (اسد) او هماره یک پای مسجد در مجالس ختم و عزای شهر بود. بقول خودش : «قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هر جا نَمی بود، به خود کشیدم؛ کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم… مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم میگوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید، از همین بیشتر نصیب تو نمیشود.»

صمد در محلهٔ چرنداب در جنوب بافت قدیمی شهر تبریز در خانوادهای تهیدست چشم به جهان گشود. پدر او «عزت» و مادرش «سارا» نام داشتند. صمد دو برادر و سه خواهر داشت. پدرش کارگری فصلی بود که بیشتر به شغل زهتابی (آنکه شغلش تابیدن زه و تهیه کردن رشتهٔ تافته از رودهٔ گوسفند و حیوانات دیگر باشد زندگی را میگذراند و خرجش همواره بر دخلش فزونی داشت. گاهی نیز مشک آب به دوش میگرفت و در ایستگاه «وازان» به روسها و عثمانیها آب میفروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند به قفقاز برود. او اما رفت و دیگرهیچ گاه بازنگشت.

بعد دبستان و دبیرستان ودانشسرای پسران (تبریز) درتیر ۱۳۳۶ فارغالتحصیل شد. در حالیکه تنها هجده سال سن داشت آموزگار شد و تا پایان عمر در آذرشهرواغلب روستاهای استان آذربایجان شرقی تدریس کرد. با مردم و کودکان زندگی و گو و گفت و مراوده داشت و قصه ها و بعضن مقالات تحلیلی در باب اسلوب وروش های صحیح و و واقعی پرورش و آموزش را می نوشت. صمد در ضمن تدریس رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی دورهٔ های شبانهٔ دانشکدهٔ ادبیات فارسی و زبانهای خارجی دانشگاه تبریزرا هم گذرانده و تیر ماه ۱۳۴۱ به دریافت گواهینامهٔ پایان تحصیلات این دوره هم نایل آمد.

صمد بهرنگی به آموزش کودکان دور از مرکزی را که به زبانی غیر از زبان فارسی سخن میگفتند بسی اصرار داشت. در آن شرایط نو اقتداری رژیم به کتابهای درسی که برای زندگی شهری نوشته شدهاند نقد داشت و مطرح می کرد. مثلن می نوشت که اگر برف سنگین آذربایجان ارتباط روستا را با خارج قطع کرد و نفت سفید در ده پیدا نشد و خودت مریض و بیدارو و درمان و تنها بودی چکار باید بکنی؟ بنابراین خودش روشهای زندگی مناسب آنان را آموزش و تلاش می کرد کودکان را به یادگیری، علاقهمند کند. بهرنگی تلاش میکرد پدر و مادر بچهها را راضی کند که به جای بهکارگیری بچهها در کشتزار و گلهداری، آنها را به مدرسه بفرستند با سواد شده وفراوان کتاب بخوانند.اتفاقن تلاشهای آموزش گون صمد بهرنگی همزمان با موج تلاشها برای به رسمیت شناختن حقوق کودکان در ایران نیز بود.

سال ۱۳۴۱ صمد از دبیرستان به بهانه بیان سخنهای ناخوشایند، در دفتر دبیرستان و بین دبیران، اخراج و به دبستان برگردانده شد.! در پی افزایش فعالیتهای معمول فرهنگی، با پاپوش رئیس وقت ادارهٔ فرهنگ آذربایجان، کار صمد به دادگاه کشیده شد. در سال ۱۳۴۳ هم به خاطر چاپ کتاب پارهپاره و صدور کیفرخواست از سوی دادسرای عادی حکم تعلیق از خدمت به مدت ۶ ماه، تحت پیگرد قرار گرفت.!! سالهای میانی دههٔ ۱۳۴۰ خورشیدی همزمان با دستگیری و اعدام تعدادی از نزدیکان صمد و شرکت او در اعتصابات دانشجویی همراه بود.

جالب است اونگارش را با طنزنویسی آغاز کرد. در دانشسرا روزنامهٔ فکاهی دیواری به نام «خنده» را مینوشت که بسیار هوادار داشت. از سال ۱۳۳۶ مقالهها و قطعات فکاهی و طنزآمیز او درمجله معروف توفیق ماهنامه کشکیات، مهد آزادی و مهد آزادی آدینه نیز منتشر میشدند. منتخب آنها درکتاب مجموعه مقالههای او آمدهاست. بهرنگی در ۱۳۳۹ نخستین داستان منتشرشدهٔ خود به نام عادت را نوشت؛ که با تلخون در ۱۳۴۰، بینام در ۱۳۴۲، و داستانهای دیگر ادامه یافت. او ترجمههایی نیز از انگلیسی و زبان ترکی استانبولی به زبان فارسی و از فارسی به زبان ترکی آذربایجانی (از جمله ترجمهٔ شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج) انجام داد. پژوهشهایی نیز در جمعآوری فولکلور آذربایجان و نیز دربارهٔ علوم پرورشی از او منتشر شدهاست. وی در کتاب کندوکاو در امور پرورشی ایران واژههای گرفته شده از زبان عربی را بخش بزرگی از اشتراک زبانهای رایج ایرانی از جمله ترکی آذری با فارسی دانستهاست؛ و به همین دلیل خواستار عدم حذف آنان با بهانههای باستانگرایی و تأکید بیشتر بر این لغات در هنگام آموزش فارسی به کودکان آذربایجانی شده بود.

کتابهای صمد بهرنگی مثل ماهی سیاه کوچولو و اولدوز و کلاغها میان مبارزان جوان و دانشجویان بسیار پرطرفدار بود. گفته میشد که صمد با چهرههای تأثیرگذار این جوانان هم دیدار داشتهمانند دیدارهایی با فروغ فرخزاد شاعر صورت میگرفتهاست. فروغ در بخشی از شعر مشهور «فتح باغ» به همین دیدار اشاره کردهاست: «و در آن کوه غریب فاتح/ از عقابان جوان پرسیدیم/ که چه باید کرد»]

کتاب «الفبای آذر» صمد به «سازمان پیکار با بیسوادی» ارائه شد و نامهای از طرف وزارت فرهنگ مبنی بر دعوت به همکاری در مقابل حقالزحمهٔ چشمگیر دادند که نهایتاً به دلیل وابستگی آن به حکومت نپذیرفت. برادرش میگوید زمانی که از صمد علت ترک این منصب را پرسیدم در پاسخ گفت: «نمیتوانم صفحات اول کتابم را به شاه و شهبانو اختصاص بدهم.»

صمد بهرنگی در شهریور ۱۳۴۷ (در سن ۲۹ سالگی) در رود ارس و در ساحل روستای کوانق غرق شد. اسد بهرنگی، برادر صمد، دربارهٔ این رویداد گفته بود: «من به وسیلهٔ تلفن از دوستی شنیدم برای صمد حادثهای پیش آمده. مطمئن شدیم که صمد در آب غرق شده… خلاصه دو روز آواره و سرگردان گشتیم تا بالاخره جسد را پیدا کردیم. توی یک جزیره مانندی در وسط رودخانه بود. … بعضیها میگفتند با افسری او را دیدهاند؛ ولی هیچکس اطلاع دقیقی نداشت که جریان چهطور بود

یکر صمد در گورستان امامیه تبریز دفن شد. در خاکسپاری صمد، انبوهی از مردم، روشنفکران و جوانان شرکت کردند.

پژوهش و تحقیقات و نگارش های صمد بهرنگی از نویسندگان فرهیخته و بزرگ ایران تعدادو ابعاد زیاد خود را دارد و من در اینجا بخشی از این قلم رنجگی های این نویسنده جوان و پرکار شادروان صمد بهرنگی را درج می نمایم. افسوس که شهرداری و شورای شهر و دیگر از این هنوز برای یک نام و تندیس وی که باعث افتخاردیگری برای هر میدان و خیابان پایتخت و شهرو روستا است در نوسانند. اگر چه بهترین افتخار او حماسه زندگی اش بود.

یاد این شادروان سترگ عرصه ادبیات و فرهنگ ایران مانا باد.

403/4/10

گوگل: کوروش مهیار

.........................................................................

داستانها

عادت، ۱۳۳۹

تلخون و چند قصهٔ دیگر، ۱۳۴۲[۳۰]

بینام، ۱۳۴۴

اولدوز و کلاغها، پاییز ۱۳۴۴[۳۱]

اولدوز و عروسک سخنگو، پاییز ۱۳۴۶[۳۲]

کچل کفترباز، آذر ۱۳۴۶[۳۳]

پسرک لبوفروش، آذر ۱۳۴۶[۳۴]

افسانهٔ محبت، زمستان۱۳۴۶[۳۵]

ماهی سیاه کوچولو، تهران، مرداد ۱۳۴۷[۳۶] با تصویرسازی فرشید مثقالی شناختهشدهترین نوشته بهرنگی است. تصویرهای این کتاب جایزه براتیسلاوا را از آن خود کردند.[۳۷]

پیرزن و جوجهٔ طلاییاش، ۱۳۴۷

یک هلو هزار هلو - تابستان ۱۳۴۷[۳۸]

۲۴ ساعت در خواب و بیداری، تابستان۱۳۴۷[۳۹]

کوراوغلو و کچل حمزه، تابستان ۱۳۴۷[۴۰]

افسانههای آذربایجان ترکی

کلاغها، عروسکها و آدمها

آه !ما الاغها

دومرول[۴۱]

برچسب: نویسنده: نیکان میرزاده تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 14:30

صفحه بندی