.. کارخانه و بیکاری و .
می بینمش که آمده به کمیته امداد و می خواهد مدد جو شود. می پرسم چرا می خواهی مدد جو شوی؟ تو هنوز سنی نداری؟
با تلاشی که در جلو گیری از بغض دارد می گوید چون من و شوهرم داریم جدا می شیم.
می پرسم چرا طلاق؟ می گوید چون که شوهرم معتاد شده. می پرسم چرا معتاد شد؟ چون که از کار بیکار و بی حقوق و پول شد .
می پرسم چطور بیکار شد؟ می گوید چون....
کارخانه اش بعد از اختصاصی سازی و واگذاری به ارزش مفت به نابلدها و خودی ها؛ صاحبان تازه به بهانه هایی آنرا تعطیل کردند. چه کوتاه و غمبارهمه چیز را می گوید. می پرسم فکر می کنی چه باید بشود؟
خیلی ساده می گوید: کارخونه،کارخونه باید بازگشائی شود. شوهرم آدم خوبیه . به سر کار میرفت. زحمت می کشید.با خستگی کار در کارخونه دیگه وقت و جائی برای اعتیاد نبود. من و بچه هام هر چی بود حرفی نداشتیم. زندگی مونو می کردیم. اصلن صحبت طلاق نبود. خودم تا سوم راهنمائی خوندم. شوهرم کمی بیشتر. نمی دانم از این به بعد بچه هام از سیگار تا خلاف های بزرگ دور خواهند ماند؟ چشمان مرطوب وی میل به قطران دارند. دلم نمی خواهد اما از او می پرسم آیا هرکه بیکار شد باید معتاد بشه؟ نگاه و پوزخندی لابد به کم فهمی من می کند و راحت می گوید: وقتی یک مرد کارگر صبح که پاشد و بی هیچ دلیلی و فقط بخاطر تعطیلی کارخانه اش از کار شرافتمندانه و آوردن نان برای خانواده اش محروم شد و راه بجائی نداشت، آسانترین راه که در سر هر خیابان و محله ای قرار گرفته مصرف و بعدا عرضه موات و چه هر کوفت و زهر ماری پیش می آد. دیگه! چیزی که برای خودش شغلی شده . ازدکه های سیگار عرضهی هم فراوانتر. می پرسم آخه چرا باید توگیلان ما این همه کارخانه های خوش بازده را تعطیل و بعرضهند ؟ می گوید چه می دونم والله. شوهرم می گفت شاید برای به جریان افتادن پول و سرمایه آن به بازار و ارزاق و غیره که سودش خدا تومنه . چه می دونم می گند تولید صرف نمی کنه و از این حرفا . من که نمی دونم چی به چی. فقط سفره خالی و شرمندگی پر غصه برای شوهرم مونده است اقا. حالا لحظاتی من چشمان مرطوب خویش را می بندم و می بینم روزی روزگاری همین نزدیکی کارخانه های معظم و درجه یک در خاورمیانه همچون گیلان الکتریک، فرش گیلان،پاچه بافی فومنات،چینی سازی، ابریشم،صنایع چوب و چوکا،دخانیات وکارخانه های کوچک و بزرگ صنعتی رشت و سایر شهرها در کشور و منطقه حرف اول را می زدند. این قدر انسانهایی مشغول در کارخانه ها کنار پیاده روها به دست عرضهی مشغول داد زدن نبودن.،ایستادن دم صبح زود جلوی شهرداری برای انتخاب شدن جهت فعلگی و روز مزد . نفهمیدم کمیته و یا دادگاه چه پاسخی بهین زوج داد. زن و مردی که راضی به یک زنده بودن معمولی همراه با کار و حقوقی بخور و نمیر مشغول بودن و حالا دیگر هیچ..!
کوروش مهیار
برچسب:
نویسنده: نیکان میرزاده